تبليغاتX
سوئیت ایرانی

سوئیت ایرانی

میان چند واژه ی محدود، کودکان حیرت از تپش های گنگ بی قرار می شوند

 

دلم "ویکتور خارا" می خواهد، سمت کمد نوارهایمان می روم... یادم نمی آید کجا گذاشته بودمش – که یادم باشد. جلد قرمز نوار در ذهنم است ... صدایش ... و اطلاعات حاشیه ای که پدر بهم داده بود... چقدر ترسیده بودم ... فکر دست هایی که نیست شدند ... آدم هایی که "سرزمین" همه چیزشان بود. حالا من در حاشیه ی امنم پناه گرفته ام . فقط بعضی وقتها آن هم دراماتیک تحت تاثیر این همه ماجرایی که می افتد قرار می گیرم. در حاشیه نشسته ام و به طنز کردنِ واقعیت ها فکر می کنم... به دور شدن از حقیقت... پیدایش نمی کنم... آخر تمام این نوارهااا می میرند.

"پرسش من این است
هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست
مال کسی است که بخش بزرگی از آن را در اختیار دارد
...
حصارها را ویران کن
آنها را در هم بکوب
این سرزمین مال ماست"

+ نوشته شده در  90/05/17ساعت   توسط تیبا   | 

... هیچ. نیستی، ندانستن، و نخواستن، و دانستن، و خواستن را، می ندانستن. چشم گشودن، و خود شدن – شدن، و آن گاه دانستن، و خواستن، و در عطش زندگی سوختن، و سراب گزنده ی گول زن، پیش چشم ها کشیده: و چون سگان گرمازده، عمری در پی شرنگ مذاب دویدن، و چکه های زقوم در کشیدن، و از مغاک به سنگلاخ افتادن، و گریز سراب. سرانجام، از پای شدن – و گذاشتن- و گذشتن.

صادق چوبک  - چراغ آخر

+ نوشته شده در  90/05/15ساعت   توسط تیبا  

در دمای چهل درجه ی شیراز به یادت کوکا کولا سر می کشم و بی بی سی فارسی با استخر المپیک لندن  مستم می کند. گُر گرفته ام اما باور کن از دوری توست که در کوهستانت لم داده ای و  گرما به کفش پایت است.

+ نوشته شده در  90/05/06ساعت   توسط تیبا  

بعد از آن قدم زدن طولانی بر سطوح شیب دار خیابان ها، نه کتف چپم از عشق سوخت؛ نه حتی در ضربان قلبم تغییری ایجاد شد. تنها گاهی ماهیچه های پایم منقبض می شود و لعنت می فرستم به تو، به خیابان های شهر.

+ نوشته شده در  90/05/02ساعت   توسط تیبا   | 

الهی!

تو آنی

توانی

تپانی

جهانی

به ته استکانی!

(صرفن جهت لبخند)

+ نوشته شده در  90/04/29ساعت   توسط تیبا  

مدت ها بود دلتنگ این جا بودم، ولی کاغذ نوشته هام رو ترجیح دادم و به گا رفتم از چرند نوشتن همه جا! اما فکر کنم دوباره شروع کنم... گند همه چیز رو در آوردم...

پ.ن. پریسا، اومده بودم که بنویسم ! بعد به فحش تو رسیدم بعد به مکالمه های خودم با خودم ، بعدتر واقعا نوشتم . همین!

+ نوشته شده در  90/04/27ساعت   توسط تیبا   | 

آقای محترم همسایه،

 با وجود تمام مخالفت هایتان از استفاده ی اینجانب از وایرلس شخصیِ شما و با وجود در خواست های مکرر بنده؛ به ناگزیر به امر کاملا اخلاقیِ دزدی مبادرت نموده و از این امکان منزل شما پنهانی استفادده می کنم.

                                                                                                     با احترام

                                                                                                     تیبا

 پیوست 1. این شمایید که همه چیز را انحصاری می کنید.

پیوست 2. واقعا برای هر کاری باید بین هیجان و کوفتی به نام اخلاق انتخاب کرد!؟

+ نوشته شده در  89/06/12ساعت   توسط تیبا  

می دانی باز هم مثل روزهای پیش که از کارت بر می گشتی خانه و به تمام مردهای زندگی ات فحش می دادی؛ باید ادامه می دادی و عادت همیشگی ات را تکرار می کردی.

 انگورهای "دراک" را که می چیدید با هم عهد کردید که هر سال شراب خانگی تان فراهم باشد. هر سال لباس هاتان را می کندید و هر دوتایتان دانه های انگور را زیر پا می گذاشتید.

 می توانستی باز هم بعد از برگشتن قهر کنی و در اتاقت بمانی. باز هم مثل هر شب مست باشی و اشک در چشمت بر این اس ام اس های مسخره برای من بچکند و باز مثل همیشه بپرسی، کی برمی گردی.

خانه تان که بزرگ تر شد انگار همدیگر را گم کرده باشید و راهتان جدا شده باشد تو در کتاب هات فرو می رفتی و او با سینمای خانگی اش فارسی وان نگاه می کرد. این سلام کردن ها، همه به احترام هم خانگی سی ساله تان بود.

 این بار انگار ترس قدیمی ات، حیاء هزار ساله ی زن بودنت را انداخته باشی دور تمام حرف هایی که در گلویت بو کرده بود را تف کردی . مگر عقلت را گم کردی؟ مگر بار اولی بود که تمام زندگی ات را به گه کشیده است؟

 روز تصادف آخر نگفتی چند ساعت توی اون ماشین لعنتی گیر کرده بودی که این طور تنت با التماس دستگاه های عجیب حرکت کند. چند روز حرف نمی زدی و به فکر آدم هایی بودی که بی اعتنا عبور کردند.

 خودت هم خوب می دانی که باید این روند را ادامه می دادی و همه جا از این که زن احمقی هستی و آدم فداکاری با تمام وجودی که له شده بود افتخار می کردی. حتی اگر همچنان فاحشه صدایت می کرد.

پیشانی ات خون آمد و نمی دانم با این لگدها باز هم می توانم تنت را بغل کنم یا نه. فقط بگو آن شب روی کدام خیابان پهن شدی که کوچه های "بولونیا" هم لرزیدند از تنهایی ات و صدایت که هنوز ناهوشیار بود. هی می خورد به دیوار و مشت می زد به من، به چشم هام... " من فقط یه کم مستم ولی خوبم... من خوبم"

 

+ نوشته شده در  89/06/07ساعت   توسط تیبا  

Don't say everything's okay

Don't tell me that it's just a phase

It doesn’t help me

+ نوشته شده در  89/04/04ساعت   توسط تیبا   | 

 

"دلم برایت تنگ شده است"

هزار قرن گذشت، گفتنش

و نوح

نوادگانش را سمت من آورد

و آیه های زمینی و آسمانی

بر من نزول کرد

دیگر تو نبودی

کلماتت زیر کوه های کلیمانجارو

و در دستان داستانی

خودکشی کردند.

"دلم برایت تنگ شده است"

و انگار بی راهه باشد این بزرگراه ها

که نمی رسد دلتنگی ام به تو

 جماعتِ عابران

هر یک راهی گفتند

و باز خدا

"صراط المستقیم" اش را

بر من باراند

 ولی این پاکت و کاغذهایت

روی سرم بود

و "باران رحمت" بر تنم نخورد

باز راه عابرانی رفتم

که راه تو نبود

         و دلتنگی ها به تو نرسید.

 

+ نوشته شده در  89/03/19ساعت   توسط تیبا   |