می دانی باز هم مثل روزهای پیش که از کارت بر می گشتی خانه و به تمام مردهای زندگی ات فحش می دادی؛ باید ادامه می دادی و عادت همیشگی ات را تکرار می کردی.
انگورهای "دراک" را که می چیدید با هم عهد کردید که هر سال شراب خانگی تان فراهم باشد. هر سال لباس هاتان را می کندید و هر دوتایتان دانه های انگور را زیر پا می گذاشتید.
می توانستی باز هم بعد از برگشتن قهر کنی و در اتاقت بمانی. باز هم مثل هر شب مست باشی و اشک در چشمت بر این اس ام اس های مسخره برای من بچکند و باز مثل همیشه بپرسی، کی برمی گردی.
خانه تان که بزرگ تر شد انگار همدیگر را گم کرده باشید و راهتان جدا شده باشد تو در کتاب هات فرو می رفتی و او با سینمای خانگی اش فارسی وان نگاه می کرد. این سلام کردن ها، همه به احترام هم خانگی سی ساله تان بود.
این بار انگار ترس قدیمی ات، حیاء هزار ساله ی زن بودنت را انداخته باشی دور تمام حرف هایی که در گلویت بو کرده بود را تف کردی . مگر عقلت را گم کردی؟ مگر بار اولی بود که تمام زندگی ات را به گه کشیده است؟
روز تصادف آخر نگفتی چند ساعت توی اون ماشین لعنتی گیر کرده بودی که این طور تنت با التماس دستگاه های عجیب حرکت کند. چند روز حرف نمی زدی و به فکر آدم هایی بودی که بی اعتنا عبور کردند.
خودت هم خوب می دانی که باید این روند را ادامه می دادی و همه جا از این که زن احمقی هستی و آدم فداکاری با تمام وجودی که له شده بود افتخار می کردی. حتی اگر همچنان فاحشه صدایت می کرد.
پیشانی ات خون آمد و نمی دانم با این لگدها باز هم می توانم تنت را بغل کنم یا نه. فقط بگو آن شب روی کدام خیابان پهن شدی که کوچه های "بولونیا" هم لرزیدند از تنهایی ات و صدایت که هنوز ناهوشیار بود. هی می خورد به دیوار و مشت می زد به من، به چشم هام... " من فقط یه کم مستم ولی خوبم... من خوبم"