چند توصیه برای تسلی

 

حالا که سوگواری چقدر خوب  "دور تا نزدیک"  و "احمدرضا احمدی" با روحت بازی می کنند...

شاید هم باید مثل سوگ او فقط " لئونارد کوهن" گوش کنی...

یا می توانی ته مانده ی سیگار خواهرت را بکشی،

قدم زدن در این خیابان های تنگ و دیدن این سمساری های خنگ ، که حتی خودت را هم بینشان پیدا می کنی بد نیست

و یا به متلک های پسران نو بلوغی گوش دهی که به رنگ لاکت می خندند

حتی می توانی برای کسی پیغامی بگذاری

شاید یادت برود که کسی مرده است 

و تو، بی خاصیت ترین آدم این روزهایی

رحیله بانو

  مشکل از این رحم تو بود که شکل زندگی شد و من هیچ وقت نفهمیدم کی دنیا را لمس کردم و بعد تو تصمیم گرفتی تمام جانت را در رحمت خلاصه کنی. شب و روزش فرق نمی کند اما لحظه ی پاره شدن رحمت و من. من که هنوز وجدانم درد می کند از روح تو که خرد شد زیر این جنین من. حالا 21 سال می شود که تو بخشیدی مادریت را به من و گذاشتی دخترت پاهایش خسته و زخمی شود.

هر سال که این روز"تولد مرگ تو و خودم" می رسد، همین سالی یک بار که با خواهرت حرف میزنم و این که به من می گوید تولدت مبارک- می دانم می خواهد از من سراق مرگ تو را بگیرد و بو می کشد سمت من- هر سالی که اضافه می شود من چقدر حقیرتر می شوم.

بانو، خودت هم خوب می دانی که فامیل هات چندان هم مرا نمی شناسند و ندیده اند ولی این "تولد مرگ تو وخودم" را ول نمی کنند. باشد، من آمدم تو رفتی. ولی من هم که خیلی دور و دورتر رفتم از همه. نمی خواهم هیچ کس به یاد آورد که کدام روز بود و چه سالی که حتی سالش هم سال باد بود و مرگ... بگذریم...

پ.ن.1 شیراز هم همیشه یک چیزی کم دارد... شاید تو

پ.ن.2 با این که سرنوشت کوفتی و تقدیر را نمی شناسم؛ کاش نامت چیزی جز "رحیله" بود.

Civil inattention

"من دیده ام. من چیزهایی را که دیده ام ، دوباره نگاه کرده ام. من هشیار شده ام. چیزهایی را که می دیدم، دوباره تشخیص داده ام. چیزهایی را که دوباره دیدم، دوباره تشخیص داده ام." (پتر هاندکه)

این نگاه نکردن های تو از آن سوی "در" و من این طرف چقدر آزاردهنده است. مگر قرار است با این سلام زندگی به آخرش برسد ومن پاهایم را دراز کنم سمت تو که یا چشمهات فرار می کند یا من این نگاه را می پوشانم.

این بی توجهی مدنی هم تمام روز دانشکده را سیاه کرده. من آن طرف "در" دورتر می روم که این بدن، میدان دیدت را مخدوش نکند. تو هم مجبور شوی کتابت را ورق بزنی . اصلا مگر من این بدن را می کشم سمت هر جا که تو؟ بعد من نگاه را آب کنم که آشفته نشوی !

گافمن اگر می دانست این "بی توجهی مدنی" اش ، می تواند گاهی انقدر زجرآور باشد هیچ وقت تعریفش نمی کرد که من حالا هر دفعه شما را، تک تکتان را، ببینم کرخت شوم و فکر کنم، کاش نبودم.

_ از چشم های تو می ترسد_

_ چشم است، کفش نیست که دور بیندازم   و بعد   یک جفت چشم نو بخرم از بازار  و   بپوشم._ (رضا براهنی)

 

تو

این گوشت های فاسدی که زمین می خورند

رویای ما را می پیچند و بوی ما را دارند.

پس همچنان دهانت را ببند.

تو حتی

ادای حماقت آن ها هم نشدی!