مشکل از این رحم تو بود که شکل زندگی شد و من هیچ وقت نفهمیدم کی دنیا را لمس کردم و بعد تو تصمیم گرفتی تمام جانت را در رحمت خلاصه کنی. شب و روزش فرق نمی کند اما لحظه ی پاره شدن رحمت و من. من که هنوز وجدانم درد می کند از روح تو که خرد شد زیر این جنین من. حالا 21 سال می شود که تو بخشیدی مادریت را به من و گذاشتی دخترت پاهایش خسته و زخمی شود.

هر سال که این روز"تولد مرگ تو و خودم" می رسد، همین سالی یک بار که با خواهرت حرف میزنم و این که به من می گوید تولدت مبارک- می دانم می خواهد از من سراق مرگ تو را بگیرد و بو می کشد سمت من- هر سالی که اضافه می شود من چقدر حقیرتر می شوم.

بانو، خودت هم خوب می دانی که فامیل هات چندان هم مرا نمی شناسند و ندیده اند ولی این "تولد مرگ تو وخودم" را ول نمی کنند. باشد، من آمدم تو رفتی. ولی من هم که خیلی دور و دورتر رفتم از همه. نمی خواهم هیچ کس به یاد آورد که کدام روز بود و چه سالی که حتی سالش هم سال باد بود و مرگ... بگذریم...

پ.ن.1 شیراز هم همیشه یک چیزی کم دارد... شاید تو

پ.ن.2 با این که سرنوشت کوفتی و تقدیر را نمی شناسم؛ کاش نامت چیزی جز "رحیله" بود.