"دلم برایت تنگ شده است"

هزار قرن گذشت، گفتنش

و نوح

نوادگانش را سمت من آورد

و آیه های زمینی و آسمانی

بر من نزول کرد

دیگر تو نبودی

کلماتت زیر کوه های کلیمانجارو

و در دستان داستانی

خودکشی کردند.

"دلم برایت تنگ شده است"

و انگار بی راهه باشد این بزرگراه ها

که نمی رسد دلتنگی ام به تو

 جماعتِ عابران

هر یک راهی گفتند

و باز خدا

"صراط المستقیم" اش را

بر من باراند

 ولی این پاکت و کاغذهایت

روی سرم بود

و "باران رحمت" بر تنم نخورد

باز راه عابرانی رفتم

که راه تو نبود

         و دلتنگی ها به تو نرسید.

 

یادم نبود...

اگر برای شعر کردنت

از نبض سال ها و

جاری روز های رفته و

هزار جور تتابع اضافات دیگر هم بنویسم

باز نمی فهمی

چگونه با لیوانی خالی

غرق کردی ام

و آِّب روی رفتنت پاشیدی

که با خیال راحت

بگویم

 سنگ قبرت را میان انبوه سنگ های شکل هم گم کرده ام.