قصه
...
مرد،
دست هاش در هوا پیچید
خوابش را قصه می کرد
- دختری
درکوه های شیراز
متلاشی شد....
مرد،
دست هاش در هوا پیچید
خوابش را قصه می کرد
- دختری
درکوه های شیراز
متلاشی شد.قراره من یکی متغیر شم!!! و منتظرم اما آمادگی شو ندارم... اصلا مگه قراره من واسه هر اتفاقی خودم رو بسازم!؟؟ می گذارم خودش رد شه... منم خودم رو آهسته باهاش وفق می دم، آخه چاره ای نیست!!
پ.ن. نشان از ذهن آشفته
در پنجاه روز اخیر مردم ما شاهد اتفاقات بدیعی بوده اند که در طول تاریخ این کشور کم نظیر است. به واقع دهمین انتخابات ریاست جمهوری و پیامدهای آن فراتر از یک انتخابات ساده و معمولی، تاثیراتی بسیار عمیق بر ساختارهای سیاسی و دستهبندیهای اجتماعی ما به جای گذاشت.
در این انتخابات از یک سو جریان حاکم با هدف تثبیت وضع موجود و از سوی دیگر ارادهی عمومی مردم با رویکرد تغییر این وضع پا به میدان رقابت گذاشتند. نتیجه اعلام شده از شمارش آرای مردم وقتی در کنار اقدامات پیش و اندکی پس از برگزاری انتخابات قرار گرفت، موجی از بی اعتمادی را در میان بخشهای وسیعی از جامعه پدید آورد که موجب اعتراض آنان به این نتیجه شد. واکنش جریان حاکم به این موضوع اما واکنشی نامتناسب بود. شروع دستگیری وسیع فعالان سیاسی از ساعتی پس اعلام نتایج، تهدید و تحدید رسانههای غیر دولتی، حمله به خوابگاههای دانشجویی در تهران و تعدادی دیگر از شهرستانها، سرکوب گسترده راهپیماییهای مسالمت آمیز مردم معترضی که همگی در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی عمل میکردند، اقداماتی است که نمیتواند به راحتی به عنوان یک واکنش طبیعی به اعتراضات مردمی توجیه شود.
در میان افراد دستگیرشده جمع زیادی از جوانان و دانشجویان و از جمله سه تن از دانشجویان ممتاز فعلی و سابق این دانشکده خانمها و آقایان سمیه توحیدلو(دانشجوی دوره دکترای جامعه شناسی)، حسام سلامت(دانشجوی دوره کارشناسی ارشد جامعه شناسی) و محمدرضا جلایی پور(دانشجوی دوره دکترای جامعه شناسی) نیز حضور دارند که مایه نگرانی ماست.
متاسفانه جریان حاکم در این مدت با هدف توجیه حرکت کودتاگونه خود و به پیروی ازنظریهی کلاسیکی که هر گونه اشکال خشونت را ناشی از ضعف قدرت و یا ترس توهمگونه میداند، با زیر سوال بردن کوششهای شرافتمندانه منتقدین سیاسی و اجتماعی اقدام به ایراد اتهامات سنگین و بیپایه نموده است. اتهاماتی که در اخیرترین اقدام این جریان در کیفرخواست ارائه شده در دادگاهی که از سوی حقوقدانان مستقل با اشکالات عدیده ای مواجه شده، بیش از هر چیز حول دو محور تلاش برای براندازی نرم و برپایی انقلاب رنگی و نیز ارتباط با اعضای گروه منافقین دسته بندی شده است.
به باور ما که جملگی دانشجوی علوم اجتماعی هستیم و بر پایه نوع تحصیلات مان که ارتباط وثیقی با مقوله تحولات سیاسی و انقلاب از هر نوع آن دارد، انقلاب رنگی در جایی ممکن است که مخالفان، توان بالایی برای سازماندهی نیروهایشان داشته باشند، امکانات پشتیبانی از این نیروها فراهم باشد، رسانههای وسیع نیز ارتباط مستمر میان این نیروها را فراهم نمایند و در مقابل نیز گروه حاکم به هر دلیل توانایی خود را برای سرکوب از دست داده و امکان بسیج توده ای نیز نداشته باشد. به علاوه اینها چنین انقلابی باید از شکافهای فعال و نیرومندی چون شکاف قومیتی یا شکاف نسلی انرژی بگیرد. چنین شرایطی به هیچ عنوان در کشور ما وجود نداشت و این مطلب پس از اتفاقات کشورهای شوروی سابق، بارها و بارها به طرق مختلف از سوی اساتید ما مورد تاکید قرار گرفته است. مرتبط دانستن ارادهی عمومی مردم معترض به عناوینی چون انقلابهای رنگی، تنها میتواند از اذهانی تراوش کند که علوم انسانی را محصول نفس اماره میدانند و به دنبال استحالهی این علوم و راه انداختن انقلاب فرهنگی دیگری هستند.
چگونه باور کنیم جریانی که مورد حمایت جمع وسیعی از نخبگان و عالمان و دانشمندان علوم انسانی بوده و از آنها مشاوره گرفته است، میتوانسته دچار چنین خطای فاحشی شود؟ اتهام تلاش برای براندازی نرم به فعالان انتخاباتی، از نظر ما صرفا تمسک به یک افترا برای توجیه اقدامات سرکوب گرانه و حذفی است و ریشه ای در واقعیت ندارد.
اتهام دیگری که به جمع زیادی از نخبگان دستگیر شده وارد شده، اتهام عضویت یا همکاری با اعضای گروه منافقین است. متاسفانه پرونده سازان به این موضوع توجه نکرده اند که با ایراد این اتهام در واقع در حال زنده کردن گروهی هستند که با بی توجهی مردم ایران و سقوط حامی بزرگ آن اندک اندک به یک مرده سیاسی بدل شده است. اساسا در باور ما نمی گنجد گروهی که تمام توانش به برگزاری تجمعهای چند نفره در خارج کشور و برخی حرکتهای ایذایی در داخل محدود شده، بتواند هدایت حرکتهای مردمی را در دست گرفته و جمعی از نخبگان و از جمله دانشجویان برجسته را به استخدام خود درآورد. کسانی که چنین اتهامی را در پرونده فعالان سیاسی و دانشجویی گنجانده اند اگرچه نمی توانند از این طریق این عزیزان را بدنام و طرد نمایند اما با کمال تاسف در مسیر تجدید حیات این گروه ورشکسته که اینک حتی از عراق نیز رانده شده، قدم میزنند.
از سوی دیگر این دادگاه پراشکال در حالی برگزار شده و در شرایطی جمعی از سرآمدان این جامعه که تا پیش از این انتخابات در حلقه ی همین سیستم معنا و حیات اجتماعی پیدا میکردند را به اتهامات واهی محاکمه میکند، که ما در پنجاه روز گذشته شاهد تعرض به منازل مردم و خوابگاههای دانشجویی بوده ایم، سرکوب معترضین را به غیر قابل توجیه ترین شکل در خیابانهای شهر تجربه کرده ایم، کشته شدن کسانی را دیده ایم که تنها جرمشان اعتراض به نتیجه اعلام شده برای انتخابات بود و به تواتر شنیده ایم از بازداشتهای خودسرانه، نقض قانون در جریان دستگیری، شکنجه دستگیرشدگان تا حد مرگ و اخذ اعتراف زیر فشار. انتخاباتی که میتوانست موجب آشتی میان آرای خاموش طبقهی متوسط با حاکمیت شود، به سادگی از طریق اقداماتی نسنجیده تبدیل به جنگی میان شادی و خشونت شد.
دستگاه عدلیه اگر داعیه بی طرفی و برقراری قسط را دارد، پیش از هر چیز باید به این مسائل رسیدگی کند. این دستگاه باید چند و چون رسیدگی به مسائلی را که در جریان دستگیریها و برخورد با مردم صورت گرفته مشخص کند و بپذیرد که هیچ اقرار و اعترافی پیش از آنکه مشخص شود این اظهارات در چه شرایطی و تحت تاثیر چه عواملی بیان میشود قابل قبول نیست. همچنین باید پذیرفته شود که متهمین از کلیه حقوق مصرح در قانون و از جمله دسترسی آزاد به وکیل بهره مند گردند.
به هر روی ما در کنار مردم سرافراز ایران، مراجع و علمای آزاداندیش حوزههای علمیه، شخصیتهای برجسته علمی و دانشگاهی، استوانههای انقلاب و خدمتگزاران واقعی ملت نگرانی عمیق خود را از وضعیت موجود و شکافهای پدید آمده در جامعه و میان مردم و حکومت ابراز داشته و نسبت به عواقب جبران ناپذیر آن هشدار میدهیم. ما خواستار آزادی هرچه سریعتر و توام با احترام کلیه دستگیرشدگان حوادث اخیر و از جمله دوستان هم دانشکده ای مان هستیم و حکومت را موظف به جبران خسارتهای وارد بر مردم و دلجویی از آنها میدانیم و معتقدیم برون رفت از وضعیت موجود جز با جبران خطاهایی که در این مدت صورت گرفته ممکن نیست.
نهادها و تشکلهای دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی:
دیروز وقتی که فیلم های دادگاه و اعتراف ها رو می دیدم، یادم به "آلیس در سرزمین عجایب" افتاد، یه جای داستان آلیس از موش می پرسه که چرا از سگ بدش می آد و اون شروع به تعریف داستانش می کنه:
چنین گفتا سگ حیله گر و هارو چموشی
درون خانه اش، با خشم، اندر گوش موشی
که:" من امروز کار و بار ندارم؛
به جز موش با کسی کاری ندارم؛
بیا برپا کنیم آن دادگاهی،
که محکومت کنم، خواهی نخواهی،
نگو تقصیر نداری، بی گناهی؛
به جز محکوم شدن، راهی
نداری!" جوابش گفت
آن موش و برآشفت
که:"ای آقا! به فرمان الهی
درون این چنین بیدادگاهی
بدون شاکی و شاهد،
بدون حاکم زاهد،
بدن قاضی عادل،
بود رای شما باطل!"
ولی سگ گفت:
" حرفت مفت!
منم شاکی!!
به از من کی ؟؟
منم:بازرس!
منم دادرس
من زاهد
( دمم شاهد)
خودم قاضی
خودم راضی!
به رای سگ
برای سگ
کنم اعلام:
تویی اعدام!!!!
او در ادامه از فردی بودن مقاومت های مداوم و ختم شدن تمام این مخالفت ها به "راهی کوتاه" یعنی خون می گوید. بنابراین سیاست، مبارزه و انسان همگی در مفهوم ستیز جمع می شوند. این جا باید توجه کرد که مختاری از جامعه ی ایران در دوره ی پیش از انقلاب سخن می گوید.حال روزهای اخیر را در نظر بگیرید ، جامعه ی ایران در دوره ی "جمهوریت". در این جامعه تصور حضور نهادهای سیاسی و مدنی می رود. نهادهایی که بر پایه ی "گفتمان" شکل گرفته اند و نه خشونت.
روزهای پس از انتخابات ، جامعه ی ما تبدیل به دو قطب شد و از آن جایی که هیچ فضای گفنگویی شکل نگرفت؛ تظاهرات مدنی تبدیل به در گیری های خونین شد. در نهایت این موقعیت ستیز به وجود آمده باعث می شود که هیچ امکان دیگری در میان نماند.
واقعا برای من این سؤال مطرح است که ظرفیت جامعه ی مدنی ما انقدر پایین است و شعور سیاسی کم که تنها راه کنترل، خشونت است؟ خشونتی که عواقب فرهنگی عظیمی به بار می آورد و خاطره ی جمعی ما را لکه دار می سازد.
ممکن است به ظاهر اسان های جامعه در خانه هایشان بمانند، اما روح افسرده ای که ناشی از حوادث اخیر و شنیده هایی راجع به شکنجه ها ، کشتارها، و وضعیت اسفناک بازداشت گا هاست، به راحتی التیام نخواند یافت. فجایع تصویر شده ، چشم های ما را درگیر کردند و این جا فرد با خود قضاوت می کند که آیا سکوت ، حتی از مصلحت جایز است؟
به عقیده ی من انسان های مبارز این فضا ، که در واقع قهرمان های داستان هایشان هستند، باید به یاد آورده شوند. چرا که تنها راه پایداری حفظ ارزش های انسانی ست؛ ارزش هایی که به دور ریخته شده. زمانی که از بازداشت گاه کهریزک می شنویم ، زمانی که می فهمیم انسان هایی بوده اند که ابتدایی ترین شرایط حیاتشان تحقیر می شده، باز هم می توان از جامعه ای باز صحبت کرد؟ هرچقدر هم که آنها تهدیدی علیه امنیت ملی! بوده باشند.
...
این چنین سرخ ولوند
بر خاربوته ی خون
شکفتن
وین چنین گردن فراز
بر تازیانه زار تحقیر
گذشتن
و راه را تا غایت نفرت
بریدن.-
آه، از که سخن می گویم؟
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهان اند.
احمد شاملو
امروز بعد از حدود یک سال "به همین سادگی" را زندگی می کنم:
روز اول آشناییمان...
... برف می بارید
و پدیدار شد در مقابل چشمان ما بهشتسفر رفت خاطره های دشوار است. می دانم که روزنی راه عتیق ما را می گشاید و من با درختهای شهر سایه هامان را برایت می فرستیم .
خواهرم،
اعتراف من نیز از این شهر، دروغ ها و غروب هایش بود. ولی می دانم تمام می شود و یادگاری ما، خانه ی پوسیده ی پدریمان ، مثل تمام چیزهایی که رفت، می رود.
خدا و پدر پناه راهت باشند.
...
مگر از هر دانه
چند درخت گشن به بار می آید؟
که من اینجا
- در شیراز-
دخترهام را به سایه ی امن جنگل هاش می سپارم
و خود
بی ستاره و یاوه
راهی مانداب
می شوم.
شاپور بنیاد