خواهرم ،
سفر رفت خاطره های دشوار است. می دانم که روزنی راه عتیق ما را می گشاید و من با درختهای شهر سایه هامان را برایت می فرستیم .
خواهرم،
اعتراف من نیز از این شهر، دروغ ها و غروب هایش بود. ولی می دانم تمام می شود و یادگاری ما، خانه ی پوسیده ی پدریمان ، مثل تمام چیزهایی که رفت، می رود.
خدا و پدر پناه راهت باشند.
...
مگر از هر دانه
چند درخت گشن به بار می آید؟
که من اینجا
- در شیراز-
دخترهام را به سایه ی امن جنگل هاش می سپارم
و خود
بی ستاره و یاوه
راهی مانداب
می شوم.
شاپور بنیاد
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ ساعت توسط تیبا
|